سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
سرگرمی Entertainment

:راز یک زندگی زیبا این است
     که امروز با خدا گام برداری و برای فردا به او اعتماد داشته باشی

اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

دانش و دارایی، هر عیبی را می پوشانند و تنگدستی و نادانی، هرگونه عیبی را آشکار می سازند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
   1   2   3   4   5   >>   >

خدا را چقدر باور داری؟
نظرات ()

 


داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد.


ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت. ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه، او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد، در آن لحظه تمام رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آن که فریاد بزند


خدایا کمکم کن!!!!


 ناگهان صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد:


چه می خواهی؟


- ای خدا نجاتم بده!


واقعاً باور داری که می توانم نجاتت دهم؟


- البته که باور دارم!


اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است پاره کن!


 یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.


  گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت!


نتیجه:


                              "وقتی ایمان داری، واقعا ایمان داشته باش!"


 


 


 





:: برچسب‌ها:
نویسنده : Asal
تاریخ : چهارشنبه 25/8/90
زمان : 7:9 عصر
استاد راهنما
نظرات ()

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود، به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا. خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و به شدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یگ گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟!
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟ بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد. در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در  گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود!


- نتیجه
"هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد؛ هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید؛ آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!"





:: برچسب‌ها:
نویسنده : Asal
تاریخ : شنبه 2/7/90
زمان : 9:24 عصر
\عشق خریدنی نیست\
نظرات ()

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
خانه خرید ولی زندگی نه،
و بالاخره می توان قلب خرید ولی عشق نه!!!


چارلی چاپلین





:: برچسب‌ها:
نویسنده : Asal
تاریخ : شنبه 2/7/90
زمان : 9:9 عصر
خدایا شکر
نظرات ()

روزی مردی خواب عجیبی دید! دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته پرسید: شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت استو ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را، تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشته گان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:  شماها چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
مرد با تعجب پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:


<<خدایا شکر>>


عشق و سپاسگزاری می تواند اعجاز کند و دریاها را از هم


بشکافاند و کوهها را حرکت دهد و بیماری ها را شفا دهد.


"دکتر جان دمارتینی"   برگرفته از کتاب تو، تویی؟!


 


 





:: برچسب‌ها:
نویسنده : Asal
تاریخ : جمعه 11/6/90
زمان : 6:24 عصر
دلـ.مـ..گرفتـهـ..
نظرات ()

نوشتن، راهی برای آرام شدن...چگونه..خودکار خالی. نوشته ی بی رنگ. نگاه سرد و کم رنگ. زندگی این است..عاشقی جرم است..
صفحه ی بی خط ..گریه ی بی اشک..بغض بی صدا..سوال بی جواب..زندگی چیست؟ ماندن .. رفتن..ندیدن و یا..دیده نشدن
و سهم من..؟
خدایا..دلـ.مـ..گرفتـهـ..


تـ.نـ.هـ.ا





:: برچسب‌ها:
نویسنده : Asal
تاریخ : جمعه 4/6/90
زمان : 11:36 عصر
   1   2   3   4   5   >>   >
عناوین مطالب وب سایت سرگرمی Entertainment




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.