سفارش تبلیغ
صبا
بنده، دانشمند نباشد مگر آنکه بر بالاتر ازخود حسد نورزد و فروتر از خود را خوار نشمرد [امام باقر علیه السلام]
 
شنبه 90 مرداد 8 , ساعت 5:3 عصر

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعتی به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت، کتابی خریداری کند. همراه کتاب، یک بسته بسکویت هم خرید.
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.
وقتی که او نخستین بسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: "بهتر است ناراحت نشوم، شاید اشتباه کرده باشد." ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بسکویت بر می داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: "حال ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟" مرد آخرین بسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پررویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.
آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد ...

برگرفته از کتاب تو، تویی؟!



لیست کل یادداشت های این وبلاگ